عبد الله الأنصاري الهروي

74

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

فرداست ، آنچه يافتيم پيغام است و خلعت برجاست . الهى ! نشانت بيقرارى دل و غارت جان است ، خلعت وصال در مشاهده جلال چه گويم كه چون است ؟ روزى كه سر از پرده برون خواهى كرد * دانم كه زمانه را زبون خواهى كرد گر زيب و جمال ازين فزون خواهى كرد * يا رب چه جگرهاست كه خون خواهى كرد الهى ! ناليدن من در درد از بيم زوال درد است ، او كه از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است . اى يادگار جانها و ياد داشته دلها و ياد كرده زبانها ! به فضل خود ما را ياد كن و به ياد لطفى ما را شاد كن . اى قائم به ياد خويش ، و ز هر ياد كننده به ياد خود پيش ! ياد توست كه ترا به سزا رسد ، ور نه از رهى چه آيد كه ترا سزد ؟ الهى ! تو به ياد خودى و من به ياد تو ، تو بر خواست خودى و من بر نهاد تو . الهى ! به قدر تو نادانم ، و سزاى ترا ناتوانم ، در بيچارگى خود سرگردانم و روز بروز بر زيانم ، چون منى چون بود ؟ چنانم ، و از نگرستن در تاريكى بفغانم ، چشم به روزى دارم كه تومانى و من نمانم ، چون من كيست گر آن روز ببينم ؟ ور ببينم ، به جان فداى آنم .